آغاز زمین نزدیک است (هیاهو)
شعر و ادبیات
یه معذرت خواهی صمیمانه بابت چند ماهی که حضور نداشتم با غزلی به روزم و منتظر حضور سبزتون. برگ پاییزی گاهی میان دفتری با من گلاویزی گاهی برای خنده هایم اشک می ریزی در ابتدای فصل ها یک روز می آیی آنگاه می خوانی میان قصه ها چیزی من از هجوم واژه ها دیگر نمی ترسم حتی اگر با خنجر و شمشیر برخیزی جغرافیای این غزل هم دوستت دارد در پیک های آخری با شمس تبریزی در لابه لای نیمه های سیب سرگردان... مانند یک چاقوی زنجانی کمی تیزی وقتی که پایان غزل حرفی نمی ماند باید برقصم تا بیفتی برگ پاییزی مسعود هوشمندی "هیاهو" کازرون پاییز ۸۸ به مهربانیهای محمد هاشم رستگار برای زندگی همین کافیست که بیهوده تر از همیشه به بی پناهی اش می نگری چرا که من هنوز شکسته میشوم در هجوم بادهای ویرانگر و تو آنقدر بزرگی که هنوز دوستم داری ! بی آنکه بزرگ شده باشم بی آنکه دوچرخه ای داشته باشم هنوز هم فریاد می زنی دردهای شهر و «جراحت های خیابان را » و « آحاد شعر» من به بزرگی ات نخواهد رسید حتی اگر «موضوع این شعر » باران باشد کازرون بهار ۸۸ دوست دارم پس از این عاشق دنیا باشم توی این شعر پر از همهمه دریا باشم دوست دارم که شبیه همه ماهی ها زندگی را بزنم توی سرم تا باشم پای آهنگ پر از درد بنان می خواهم مثل یک آدم درمانده و تنها باشم بعد با این همه دلدادگی و دربه دری خیره در چشم ترک خورده ی صحرا باشم بر خلاف همه ی آینه ها می خواهم چشم در چشم خدا یکسره حاشا باشم ای شکوه تن تندیسی و عیسایی من کاش یک روز پری زاد کلیسا باشم از همان روز که چشمان تو را دزدیدم خواستم مرز میان تو و رویا باشم من به اقبال کجم طعنه زدم برگشتم تا فقط عاشق چشمان ......... باشم شاعر از درد خودش با خبر است ای بانو تو خودت خواسته بودی که معما باشم کازرون ۲ / ۵ /۸۸
| Design By : Night Skin |

