تبليغاتX
آغاز زمین نزدیک است

آغاز زمین نزدیک است

شعر و ادبیات

من اون روز وقتي داشتم مي رفتم پهلوي حسين عسكري شاعر  توي دفتر كار يابي سحر

آره حسن عسكري اين روزا بد جوري گرفتاره و سرش حسابي شلوغه اين شعرو توي يك  

سري از شعر هايي كه جديدا كار كرده بودم پيدا كردم اول از همه حسين خوندش حالا هم بعد

از نظراتي كه حسين عسكري راجع به اين شعر دادند براي صاحب نظران و دوستان عزيزم

توي وبلاگ زدم تا نظرات اونا رو هم بدونم.  

 

 

حتما دلي تنگ مي شود

 

وقتي آب چيزي نيست

 

كه در آغوشش بگيري

 

و چيزي ديگر بيافريني

 

از امروز به بعد

 

زاينده رود هم به خليج مي ريزد

 

 من هم از زبان يهودي ترين شاعر

 

مسلماني ام را

 

به خليج نمي دانم فارس مي ريزم

 

و سهم شما را از دلتنگي آبها مي دهم

 

 خليج نوعروس وطنم

 

من وكيلم يا.....

 

اگر به بهانه ي چيدن گل برگردي

 

مريم ها هنوز بيدارند

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط مسعود هوشمندی  | 

ما مست و خراباتي و عاشق هستيم

با مردم اين شهر موافق هستيم

امروز براي زندگي مي ميريم

فردا همه محتاج شقايق هستيم

 

 

 

 

 

شايد كه تو منكر خدايت بشوي

در ذهن خداي من حكايت بشوي

با خواندن بوف كور و با فكر غلط

ترسم كه تو صادق هدايت بشوي

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 8:27 بعد از ظهر  توسط مسعود هوشمندی  | 

سلام به همه دوستان گلم ...تا چند وقت دیگه با یک نقد از فیلم - ناری گل - که هم اکنون از شبکه یک پخش می شه در خدمت شما ها خواهم بود

و اما در رابطه با خودم ...من از کودکی یاد گرفتم که صداقت چیه ..یاد گرفتم که عاشقی چیه...یاد گرفتم که جواب آدم های حرام زاده را چطوری باید بدهم یاد گرفتم که اگه زیر چندتا سقف با بعضی ها زندگی کنم هیچ گاه به اونها خیانت نکنم ..آخه مگه ادم چیزی رو تا با چشم خودش نبینه درسته الکی قضاوت کنه ؟ عشقی که در فیلم ناری گل موج می زند برخاسته از یک فرهنگ اصیل و قدیمی که هیچ سقفی با تکان خوردن نتونست خدشه دارش کنه ...اینم در رابطه با همون فیلم بود در رابطه با من نبود .....

با یه رباعی از خودم فیلا سرگرم بشین و یه کار لری......

 

تن دادم و خدا هم یولا سیلم ک

مث برفی که وجوزه و دنا سیلم ک

مث او کهره شکالی که و تشنی مرده

هنی هم مهث چویلم یولا سیلم ک

دلم ایخو بگریوم تو بیو دهسلت

بگه زر خرس تیم تهر گدا سیلم ک

گل باوینه و غم باد پسین زردابی

دل تو مهس برنجاسه اما سیلم ک

اگر ایخی که خدا پشت و پناهت بوهه

تن دادم وهمی بند دعا سیلم ک

مو خو دونم که تو ایری و د وانیگردی

پکس ایدل تن دادم و خدا سیلم ک.....

 

دستی به زمین و آسمان خواهد داد

در پیش رخت دوباره جان خواهد داد

مادر تو اگر شبیه لیلا باشی

بابا به همه دوباره نان خواهد داد

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 11:40 قبل از ظهر  توسط مسعود هوشمندی  | 

 

 

 

 

 

بنام خدای بی همتا خدای بی همتا بی همتا   

بعد از مدت ها سلام …همه ما می دانیم اخرین ایستگاه جهان  متعلق به مردمانی بود که دیگر جایی برای رفتن نداشتند ایستگاه هایی هم بود که خالی از هر آدمی بود و ایستگاه های دیگری هم وجود داشت که تنها یک نفر منتظر در آن نشسته بود و هیچ وقت انتظارش پایان نمی یافت وایستگاه های دیگری هم بودند که فقط آب وسیگار می فروختند ولی ایستگاه مردمان جنوب غیر ازاین ایستگاهها بود  

و اینک ایستگاه…………..

 

 

 

 

اینجا ایستگاه نورآباد است

ایستگاه منتظرانی

برای کوه های نرسیده به فهلیان

وقتی بعد از هشت سال و چند روز آمدی

با لب هایی پر از خاک گفتی

دوستم داری

به باغ های زیتون و آب های گل آلودی که

آمدنت را فراموش کرده اند

و مردمانی که  پشت همین کوهها

برای من و تو

 با باد وباران خانه می سازند 

محمد!

تو حوصله ات را برای عصرهای پنجشنبه

به ارمغان آورده ای

حالا دیگر کوچه پس کوچه های آبادان

خیابان های خرمشهر را

 سینه خیز می روند

تا به تو برسند

ولی من دیگر

نه به کوچه پس کوچه های آبادان

نه به خیابان های خرمشهر

نه به عصر های پنجشنبه

به همین کارون گل آلود سوگند می خورم

که بعد از رفتنت

آرام

در گوش آب های دنیا بگویم

هنوز دوستت دارم .
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 1:51 قبل از ظهر  توسط مسعود هوشمندی  | 

سلام ......چه خوبه  آدم چیز های بد رو  فراموش کنه من هم  خیلی وقته خودمو فراموش کردم

و  اما یک کار بد تر از خودم ....

گمانم

 دیشب خدایی را دیدم

کنار دریا

رو به ساحل قدم می زد

و تمام عقده های چندین ساله اش را

 در امتداد خط افق 

 همراه چراغ هایی

 که هر شب

 یادش می رفت خاموش کند

 به طرز عجیبی

 پسوند شباهت می داد

تا به بهانه دلتنگی

 سلیقه اش خدشه دار نشود

و شاعری که دیر دیر عصبانی می شود

احتمالا تمام شبانه روز

 تمام پنج شنبه ها

 حوالی همین شعر ها

 پرنده بال می دهد

 تا شاید آنتیک فروشی شود

که یک بار هم به نیویورک نرفته

 حالا هر شب

 خدایی را می بینم

 که با همان عقده ها

 کنار خط افق

به روش تازه ای دراز کشیده

 و با تمام خدایان دیگر

فرق می کند

و شاعری که دیر دیر عصبانی می شود

 هنوز حواسش پرت است

 همراه آنتیک فروشی که

 هیچ وقت به نیویورک

نخواهد رفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 3:49 بعد از ظهر  توسط مسعود هوشمندی  | 

شعر دوست 

     سلام و یه سلام جانانه و گرم به همه ی دوستان گلم من باز هم به اصرار خودم اومدم تا یه شعر به روز بدم ولی از دوست خوب و همشهری گلم سارا جعفری ...ببینیدو خوب توجه کنید... یا حق..

مرا یاد آر

به گاه رفتن در بارش چشمانی

که جز تو نمی بینند

و ترسی از بیدار باش شباویزشان نیست

شاید تو همیشه می آیی و کسی نمی داند.

                       سارا جعفری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 8:56 قبل از ظهر  توسط مسعود هوشمندی  | 

سلام باز هم بعد از مدت ها اومدم که به روز کنم اون هم به خاطر این که وقتی تماس گرفتم گفتم الو الو سلام من با علی ولی زاده کار دارم اما گفتند علی بیرون دستش گیره من مانده بودم که ایا کار علی از صحبت کردن با یک دوست بی ارزش با ارزش تر است کسی چیز ی به ن نمی گفت تا اینکه برای بار دوم تماس گرفتم و گفتم بی زحمت به علی بگین که ساعت ده تو  شهرداری منتظرت هستم اما من چیزی دیگر شنیدم ولی نفهمیدم. آری علی پدرش را از دست داده بود او همیشه از پدرش می گفت او می گفت:

 

 

ما سوگند خورده ایم

                 به سبزی علف ها

و دیگر دست هامان خشک نخواهد شد

دیگر هیچ گاه در فصل هامان

                            پاییز نخواهد بود

دیگر هیچ گاه در شعرهامان باران

                            قطع نخواهد شد

حتی اگر بابا نتواند چتر بخرد

حتی اگر کارگرها گرسنه بخوابند

ما می خواهیم همیشه باران ببارد

                    دیگر برای ما فرقی نمی کند

مایی که پدرهایمان را در سیلاب از دست داده ایم.

                                                                            علی اصغر ولی زاده

امروز که روز داد و هم فریاد است

آدم همه اشارتش بر باد است

عاشق که شویم از همه کس می گذریم

اما تو بدان که عاشقی آزاد است

 

 

یک شاعر سرشکسته ای در دام است

در فکر و خیال دیگران بد نام است

هر روز دلم برای دختری می سوزد

تا شاعرکی روانه ی اعدام است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط مسعود هوشمندی  | 

سلام بعد از مدت ها می خوام بنویسم اما چه بنویسم از کسی می نویسم که از او باختم اما چه باختی ؟/؟؟؟یه رباعی که حاصل روز سیزدهم عید هست رباعی شکست و لجاجت یه مرد امیدوارم که کار خوبی باشه

این حکم بدون شاه دل در دستم

دل خسته شدم ولی هنوزم هستم

من منتظرم بیا دلم را بردار

تا عهد میان دل خود نشکستم

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 10:42 قبل از ظهر  توسط مسعود هوشمندی  | 

سلام به همه دوستانی که هر لحظه با من بودند و یه عذرخواهی به   خاطر اینکه خیلی دور به روز کردم تازه این هم نکوداشت زنده یادکرامت الله بیک وردی نویسنده جوان شهر قایمیه  بهانه ای بود تا من بیام و دوباره بنویسم راستی از کجا شروع کنم .........امروز سه شنبه ۲۳|۱۲|۸۴ یا نه چند روز پیش بود منظورم همان ۲۳ اسفند ماه ،هر کس در گوشه ای از کتابخانه شهید مطهری قایمیه بعضی ها هم دوسه نفری و جالب از همه بعضی ها هم خیلی بی خیال و بعضی دیگر هم با سکوت خودشان در انتظار برپایی برنامه هستند و  شایدبرای دهمین بار در طی همان روز وقتی که وارد کتابخانه شدم جواب سلام بسیاری از دوستان خوبم را که از کازرون و نورآباد اومده بودند با زحمت دادم صندلی های سفید رنگ پلاستیکی فقط از چند نفری پر بود و بقیه یا هنوز نیومده بودند یا هم هنوز ننشسته بودند و شدت نور آفتاب هم بد جور اذیت می کرد نیم ساعت دیگه تا شروع برنامه هست و من هنوز ناهار نخورده ام و راستی نمی دونم بین در به دری و بیقراری با عجله کردن چه قدر باید فرق گذاشت و این زمان لعنتی هم چه زود می گذشت نیم ساعت دیگر مانده تا شروع برنامه و من هنوز هم در به در ، خوب وقتی امکانات نیست وقتی کسی به هنر اهمیت نمی ده باید هم در به در بود علی اصغر ولی زاده ، مهدی مزارعی، محمد علی نگهداری ، اکبر فرهادی ، هاشم هاشم پور،مسعود محمدی وبسیاری دیگر از دوستان بودند ولی هیچ کاری  از دست کسی ساخته نبود و...................برنامه آغاز شد ابتدا قرایت قران و بعد سخنان جناب ا قای هنر جویان ریاست محترم اداره فرهنگ و ارشادکازرون و بعد از ان هم سخنان آقای بخشی پور شورای اسلامی شهر قایمیه و بعد سخنان زیبای حاجی آقای عاقلی امام جمعه شهر قایمیه در مورد شعر و شاعری و در ادامه شعر خوانی دوستان میهمان از جمله حسین عسکری ،امید فرهاد پور، ایمان زارع ، علی حاتمی، لیلا صبوری زاده ، مریم خواجه زاده ، محبوبه لطیفیان، که از کازرون اومده بودند و گودرز شفیعیان ، سیدکامبیز حسینی ، فرزانه جباری و خانم زهرا امینی هم که از نورآباد به برنامه اومده بودند و بچه های انجمن ادبی قایمیه که البته  به قول یکی از دوستان این فاصله جغرافیایی لعنتی هم ........حسن رضایی دوست خوبم و سارا جعفری موقعی وارد شهر شدند که ساعت حدود ۶ عصر بود که همه چیز تمام بود هم بیقراری ها و هم در به دری های من و دوستان و هم برنامه ،همه چیز تمام بود. علی حاتمی نویسنده خوب شهرستان وقتی رفت بالای تریبون یه جمله بسیار زیبا گفت ..می گفت من از این برنامه ها و یادمان ها خاطره خوبی ندارم چون همیشه جای یک نفر خالی هست ..آری جای یک نفر خالی بود و در پایان یک شعر بسیار زیبا از زنده یاد کرامت الله بیک وردی می نویسم تا حداقل کمی سبک شوم و یه کمی هم بخوابم چون خیلی خسته ام .

 

                         رنگ باد

کاش تنها یک بار چکمه هایم در جاده می افتاد و

همه می گفتند

زیر این باران پای افتاده کیست

تو چکمه ها را می آوردی و

خانه ام از رطوبت باران پر می شد

کاش در گلدان کوچکم تخم حواصیل می کاشتم و

تو می گفتی " این خاک بوی غریبی دارد"

یا وقتی در بستر چشمانم را خواب می گرفت

کسی در کوچه فریاد می زد

"آهای میخک داریم"

و کرکره ها می گفتند

 پنجره رنگ باد را فراموش کرده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 8:6 بعد از ظهر  توسط مسعود هوشمندی  | 

این روز ها حال و هوای خوبی ندارم واینکه شما می بینید من شعر قدیمی می نویسم به خاطر اینه که من چیز جدیدی ندارم که بخوام بنویسم واین شعر را تقدیم می کنم به همه شما دوستان عزیز و به خصوص خانم فرزانه  موذن  همشهری عزیزم که یک شعر بسیار زیبا از او دیدم و به این فکر افتادم تا این شعر را بنویسم. یا حق

و خوب هم نیست که در حوصله ام بگنجانمت

یا مانند رقصی در تنم برقصانمت

و به قولی نیامده ام که گوگوش،گوش کنم

یا سامبووا تماشا.

یا مثل سامویل قهوه بنوشم

و تو اندوه را روی تنم با ملودی ردیف ردیف بخوانی

دوست ندارم پیرمردی با تق تق عصایش

 یا زمزمه اندوه در پیپش،

 سکوت شعرم را این همه به هم بریزد

نمی دانم بوی تند نسکافه چه رنگی دارد

 که شعر اخوان همیشه بوی خوش چای می دهد

یا اینکه در انتهای شعرهایم همیشه باد می وزد

نه ! دارچین هم اگر نیست

در انحنای سینه باد کمی به سویت می غلتم

 تا آن وقت آمده باشم

دست بر پیشانی تو بگذارم و

 خودم فکر کنم که شعرم چه کم دارد.

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط مسعود هوشمندی  |